يکي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي کنم شايد بخواند در نگاه من
که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم من تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس چون مهتاب بروي بسترش لغزيد
يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشاند
صبا را ديدم و گفتم
صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس وصد افسوس
ز ابر تيره برقي جست که قاصد را ميان ره بسوزاند
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
يکي را دوست مي دارم
ولي هرگز نمي داند
با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم توی دستش.اونم یه شکلات گذاشت توی دستم.
من بچه بودم , او هم بچه بود. سرمو بالا کردم, سرشو بالا کرد. دید که منو میشناسه.خندیدم
گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست.گفت تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره.گفت تا مرگ.خندیدمو
گفتم: من که گفتم که تا نداره.گفت باشه تا پس ازمرگ.گفتم:نه...نه...نه, تا نداره.گفت قبول
تا اونجایی که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم, تا بهشت
تا جهنم, تا هر کجا که باشه من و تو با هم دوستیم. خندیدمو گفتم: تو براش تا هر جا که دلت
میخواد تا بذار.اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا تا نمیزارم.
نگام کرد, نگاش کردم . باور نمیکرد. میدونستم . او میخواست حتما دوستی ما دوتا تا
داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید.
گفت: بیا واسه دوستیمون یه نشونه بزاریم. گفتم: باشه.تو بذار.گفت: شکلات.
هربارهمدیگه رو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟ گفتم : باشه.
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش, او هم یه شکلات توی دست من.باز همدیگه رو
نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست.من با عجله شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم
تو دهنم و تند تند شکلاتمو میمکیدم. میگفت: شکمو تو دوست شکمویی هستی.و شکلاتش رو
میذاشت توی یه صندوق کوچولویه قشنگ. می گفتم: چرا نمیخوری؟ میگفت:تموم میشه
میخوام تموم نشه, واسه همیشه بمونه....
صندوقش پر از شکلات شده بود, هیچ کدومشو نمیخورد, من همه رو خورده بودم .گفتم:
اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها؟ اونوقت چیکار میکنی؟ گفت:
مواظبشون هستم. میگفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم. من شکلات رو میذاشتم
تو دهنم و میگفتم: نه...نه... تا نداره, دوستی که تا نداره.
یک سال, دوسال, چهار سال, هفت سال, ده سال و الان بیست سال شده.او بزرگ شده
من بزرگ شدم.من همه شکلاتها رو خوردم, ولی اون همه شکلات هارو نگه داشته
او امشب اومده تا خدا حافظی کنه. میخواد بره. بره اون دور دورا. میگه میرم اما زود
بر میگردم. من میدونم, میره و بر نمیگرده. اون امروز یادش رفت به من شکلات بده
ولی من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم: این برای خوردن, یک
شکلات هم گذاشتم توی کف اون دستش و گفتم: اینم آخرین شکلات واسه صندوق
کوچیکت.یادش رفته بود که صندوقی داره واسه شکلات هاش.هر دو رو خورد.
خندیدم.میدونستم دوستی من تا نداره. اینو هم میدونستم که دوستی او تا داره
مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هامو خورده بودم. اما او هیچ کدومشون رو
نخورد. حالا با یه صندوق پراز شکلات نخورده چی میکنه؟